
احمد(آرش)رضواندوست
آرشم؛ (احمد)رضواندوست!
روزگاری که دیگر می رود باستانی شود، به علوم زیستی عشق می ورزیدم، مطمئن بودم در این حوزه آرزوهایم را محقق میکنم، همزمان رابینسون کروزوئهی وجودم سراغ جزیرهای نامسکون را می گرفت! ولی از آنجا که بشر نمیتواند سر راست از نقطهی A حرکت کند و با قاطعیت فکر کند حتما به هدف B میرسد، یک بیت شعر، کافی بود که یقهکشان مرا به نقطهی C بکشاند و آن نقطه، علوم انسانی نام داشت.
از آن زمان، تاریخ، هنر، ادبیات و اسطوره، دغدغهی شبانه روزی من بودهاند؛ در آغاز گمان میبردم پاسخ آن را در فرهنگ و زبانهای باستانی میگیرم، نبود، به شرقشناسی وارد شدم، باز چیزی کم بود، برای پیدا کردن پاسخ پناه بردم به پژوهش هنر، بعد به ادیان و عرفان، بعدتر به ادبیات فارسی و در نهایت روانشناسی بالینی! باز…
روح ناآرامی است که سیر نشد و نمیشود!پیرامون انسان و ایران دائم دانش_جویی میکند،از آن رو خودم را مصداق همیشه دانشجو میدانم تا هر اسم و عنوان دیگر!
باور دارم از بدترین بیماریهای انسان ایرانی، جزیره شدن اوست، از اینرو تلاش میکنم قدمی هر چند کوچک و کوتاه برای رفع این معضل بزرگ، به ظن خودم، بردارم، همین (حوالی) میچرخم، در مراسم (دید و بازدید) مثل شهرزاد ( هزار ویک شب) را با شهریارها و دنیازادها به اشتراک میگذارم تا بتوانیم مجمع الجزایر ما را سر و سامان بدهیم… چرا که باور دارم:
(به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل)
حوالی
دید و بازدید
هزار و یک شب(حضوری)