چرا جمع خوانی لذت بیشتری دارد؟

سیاوش پیریایی به همراه همسرش فریبا اقدامی تجربه سالها تدریس خود را به تأسیس باشگاه کتابخوانی اختصاص داده اند؛ باشگاهی به عنوان «ازتا». «ازتا» چنانچه از نامش برمیآید به معنای از جایی است تا جایی دیگر؛ از جایی که هستیم تا جایی که میتوانیم به آن برسیم. اما مناسبت این گفتگو طرحهای خلاقانه ای بود که مؤسسان این باشگاه در حوزه کتاب و کتابخوانی اجرا کرده اند؛ تجربهای که منجر به خلق آمارهای شگفت انگیز کتابخوانی شده است. در باشگاه کتابخوانی آنها تا به حال قریب به 2میلیون و 250هزار صفحه کتاب خوانده شده. سیاوش پیریایی در این گفتوگو درباره دلیل استقبال مخاطبان از جمع خوانی کتاب و طرح هایی نظیر آبونمان کتاب میگوید.

اولین تصویری که من از شما دیدم کنار ماشینی ایستاده بودید که به شــکل کاربری عرضه کتاب طراحی شده بود. این تصویر خیلی در ذهنم ماند و بعد از پیگیری متوجه شــدم در حــال اجرای طرحهای گسترده تری در حوزه کتاب هستید.
آن تصویر متعلق به حیاط باشگاه کتابخوانی «ازتا» است. آن زمان چند تا از این کاروانها درســت شده بودند و به بهانه کتاب آدمها را دور هم جمع میکردند و دعوتشان میکردند به چای و قهوه و گپ و گفت و به ویژه کتاب. اما حضور آن ماشــین در «ازتا» به این دلیــل بود که ما اصلا برایمان مهمترین مسئله، مواجهه آدمها با همدیگر است؛ مواجهه با خودشان، با همدیگر و با جهانشان؛ همه اینها هم به بهانه کتاب. البته با در نظر گرفتن این موضوع که لذت هم ببرند. یعنی آدمها اگر قرار است کتاب بخوانند، حتما این نیســت که زانوی غم بغل کنند، گوشهای ساکت و خلوت پیدا کنند کــه از همه جهان بریده باشــند یا در یک کنج عزلتی بنشینند و کتابشــان را بخوانند. مطالعه کتاب در مواجهه آدمها در کنار همدیگر و با همدیگر، تأثیر عمیقتر و گسترده تری روی خودشان و روی دیگران خواهد گذاشت.

از آن کاروان عبور کنیم، به خودتان بپردازیم. یک مقدار دربــاره فعالیتهایتــان تا پیش از راه اندازی «ازتا» بگویید. فعالیتهای فرهنگیتان به چه شکلی شروع شد؟ در چه سالی بود و چطور به باشگاههای کتاب رسیدید؟
تقریبا بیشــتر عمرم را در معلمی و در کنــار نوجوانان و جوانان گذرانده ام؛ چه در دبســتان، چه دوره راهنمایی، چه دبیرســتان و چه در بخشهایی از دانشگاه. در واقع کودک و نوجوان و جوان همواره بخشــی از زندگی من بوده. معلمی هم ابتدای این پیوند بــود؛ به این معنا که من سال 1365 ،وقتی اولین بار سر کلاس رفتم، احساس کردم این متنی که من به عنوان معلم باید با دانش آموز در میان بگذارم، کفایت نمیکند. حس کردم یک چیزی این وســط کم اســت. همان زمانها بود که به فکر این افتادم شاید بشود به بهانه در کنار هم بودن و با هم کتاب خواندن، این خلاء پر بشــود. برای همین شروع کردیم با بچه ها کتاب بردن ســر کلاس. اول اینگونه شــروع شد که بچه ها هر چیزی را که در خانه داشــتند، با خودشان می آوردند. بعد رفته رفته توسعه پیدا کرد. فکر کردم بهتر است خودم انتخاب کنم، چون گاهی بچه ها هر چیزی دم دستشان بود برمیداشــتند می آوردند و بعضی از اینها چندان ارزشــمند نبود. برای همین تصمیم گرفتم هر بار با تعدادی کتاب سر کلاس بروم. ماجرا از اینجا شروع شد. بعد دیدیم که چه شــوقی در بچه ها ایجاد میکند و ماحصل این ماجرا چه چیزهای جدیدی هم برای بچه ها، هم برای خودم دارد. از اینجا به بعد دیگر تداوم پیدا کرد. زمانی هم که با همسرم همراه شــدیم، وقتی ایشان هم آمد و معلمیشان شروع شــد، از مدرسه من به مدرسه ایشان هم سرایت کرد. ایشان البته جدی تر از من ماجرا را دنبال میکرد و محدود به مدرســه نماند. شــاید این اولین جرقه هایی بود که باشگاه کتابخوانی یا جمع های کتابخوانی یا جمع خوانی شکل گرفت.

چرا از نظام آموزشی بیرون آمدید؟ چه فقدانی را در این نظام حس میکردید؟
مدرســه برایش مهم بود که تو چه چیزی داری با بچه ها میخوانی؛ حق هم داشتند. وقتی که آنجا هستی، یک نوع نگاه هســت که تو مجبوری فقط در آن مسیر جلو بروی. راحتتر اگر بخواهم بگویم یعنی نمیتوانی هر کتابی را بخوانی. ضمن اینکه بچه ها وقتی که بیرون از سیســتم آموزشی هســتند، این ماجرا را دیگر منحصر در نمره و درس نمی بینند. نگاهشان کمی جدی تر میشود. ضمن اینکه نظارت دیگر با آن نوع نگاه نســبت به بچه ها وجود ندارد. میتوانند وســط کلاس، چای بخورند، لازم باشد فیلمی متناســب با موضوع ببینند. مهمتــر اینکه پدر و مادرها و کسانی که همبسته این دانش آموزان بودند هم میتوانستند جدی تر مشارکت کنند. یعنی جمع گسترش پیدا میکرد بــه دانش آموز و خانــواده دانش آموز. برای دانش آموزان این خیلی مهم بود که برای اولین بار بتوانند پدر و مادرشان و آشنایانشان ،آنها را در چنین موقعیتی ببینند و با هم در جریان خواندن و یادگیری قرار بگیرند. خیلی برایشان لذتبخش بود که پدر و مادرشان دارند همراهشان کتاب میخوانند. فکر میکنم مجموعه اینها باعث شد که این ماجرا خیلی با مدرسه متفاوت بشود. بعدهم ادامه پیدا کرد و الان هر جایی که میروید نمونه هایی از این جمعها را میبینید و این باعث خوشحالی است.

در کنار اینها، طرحهای خلاقانه ای هم داشتید. مثال یک نمونه من دیدم نامه نگاری هایی صورت میگرفت با علاقه مندان کتاب در قالب طرحی به اسم طرح آبونمان. به نظرم خیلی جذاب و جالب رسید. درباره این طرح هم بگویید.
آبونمان به این ترتیب اســت که ما احساس کردیم باید برای بچه هایی که توان مالی ندارند، کم برخوردار هستند یا محل زندگیشان جایی اســت که کتاب با کیفیت به دستشان نمیرسد، فکری بکنیم. به نظرمان رسید که راه چاره میتواند این باشــد که برای اینها کتاب ارسال کنیم منتها چیزی که این طرح را ویژه و متفاوتش کرد شاید این بود دوستانی که به این طرح فکر کردند و ذره ذره پخته اش کردند، به این نتیجه رســیدند بهتر است همراه کتابهای ارسالی، برای این بچه ها، نامه شخصی هم فرســتاده شــود که ارتباطی صمیمی بین باشگاه و آنها در هر جای ایران برقرار شــود. شــاید به آنها حس خوشایندی بدهد و ترغیبشــان کند برای برقراری یک ارتباط سالم سازنده. به این ترتیب هر ماه برای این بچه ها یک کتاب به همراه یک نامه شخصی به آدرسشان و برای شخص خودشان ارسال میشود و چون پست سفارشی میرود، باید کسی که این بسته را تحویل میگیرد حتما خود کودک و نوجوان باشد و خوب از همین جا من مهم هستم و برایم کتاب و نامه فرســتاده اند، شروع میشود. بازخوردهایی که ما از بچه ها داشــتیم این بوده که الان این نامه ها برایشــان خیلی مهم شده. این خیلی جالب است؛ دلیلش شاید این باشــد که بچه ها این نوع ارتباط را در جای دیگری تجربه نمیکنند. از طرفی فکر ما این است که این را میشــود بعدا ذره ذره توسعه بدهیم به شــکل گفتوگویی که بین ما و آن دوستان جریان پیدا میکند، بر مبنــای خود کتاب؛ به شــکلی که ما به طور نامحسوس و خیلی غیرمســتقیم درباره کتاب و چگونه کتاب خواندن و به چه چیز در کتاب دقت کردن، سوالاتی را در ذهن بچه ها بکاریم. بــه این ترتیب بچه ها به تدریج متوجه میشوند که از زوایای مختلف هم میشود به یک کتاب نگاه کرد؛ مثال کم کم فکر میکنند اگر من به این شــخصیت دقت کنم یا اگر آن ماجرا را عمیق تر بررسی کنم، یا این موضوع را از رهگذر این پرســش مرور کنم؛ بهتر میتوانم با کتاب ارتباط برقرار کنم و ما مشــتاق و امیدواریم که در این فرآینــد یاد بگیرند چگونه باید یک کتاب را عمیق تر و دقیقتر بخوانند و با چه متر و معیاری، دســتاوردهای آن را به چرخه زندگی خود بیاورند تا از خواندن آن لذت بیشتری ببرند و آگاهی، تخیل و حس زیبایی شناسی خود را گسترش بدهند.

بخشــی از آنچه میگویید، گمــان کنم در جمع خوانی ها هم مدنظرتان باشد. چرا به نظرتان جمع خوانی ها لذت بخشتر اســت؟ حتی گاهی تغییر در سرانه و ســرآمد مطالعه ایجاد میکند و مخاطبان راحتتر و بیشــتر و با کیفیت بالاتری کتاب میخوانند. چرا؟
اصلا ویژگی اینکه ما ترجیح دادیــم با هم کتاب بخوانیم همین ماجرا بود که ذره ذره در این تجربه متوجه شــدیم انگار با هم کتــاب خواندن خیلی متفــاوت از تنها کتاب خواندن است. دلیل متعددی هم دارد. اولین و مهمترینش این اســت که یک رابطه انسانی شــکل میگیرد؛ یعنی آدمها ضمن اینکــه کتاب میخوانند، بــه برخی دیگر از نیازهایشــان که برقراری ارتباط با دیگری است، پاسخ میدهند. شــاید یکی دیگر از دلایلش این باشــد که به یک گروه تعلق پیــدا میکنند؛ به یــک جمع که هدفی مشخص و روشن دارد. شاید یک دلیل دیگرش این باشد که دریچه های متفاوت و متنوعی رو به ماجرا باز میشود. یعنی من وقتی خودم در خلوت خــودم کتاب میخوانم، خودم هســتم و همه توان خودم؛ نهایتا اگر بتوانم این قابلیت را گسترش بدهم این است که بروم یک متنی، یک نقدی، یک اثری درباره آن کتاب هم بخوانم ولی باز منوط میشود و محدود میشود به برداشت شخصی خودم. اما وقتی با جمع کتاب میخوانم، تمام اینها توســعه پیدا میکند؛ متوجه میشوم که آدمها متفاوت نگاه میکنند، متوجه میشوم که راههای ارتباط برقرار کردن با یک اثر متفاوت و متنوع است. در کنار اینها، مسیر گفتوگو هم برایم باز میشود. یعنی شاید عمده ترین ویژگی جمع خوانی این باشد که یک ملاطی، یک مادهای، یک محتوایی این وسط قرار میگیرد که من میتوانم پیرامون آن با دیگری گفتوگو کنم. ابراز وجود کنم و از ایده ها و احساساتم حرف بزنم. اینجاست که این فرآیند شکل و ماهیت ویژه خودش را نشان میدهد؛ اینکه من یاد بگیرم چگونه خــودم را در مواجهه با یک اثر بفهمم و ابراز کنم و با دیگری بــه گفتوگو بپردازم. برای اینکه بتوانم با دیگری گفتوگو کنم، باید دیگری را بفهمم. مفهوم دیگری، اینجا معنا پیدا میکند. یعنی کسی بیرون از من که نه بالاتر از من است که به من بگوید چطور ببین، چطور بخوان، چطور نگاه کن و نه پایینتر از من است که من به او بگویم چطور ببین، چطور بخوان، چطور نگاه کن. درست همسطح هم هستیم؛ چشم در چشم هم، همتراز با هم، همشأن و همسنگ با همدیگر مینشینیم و راجع به ماجرایی که مسئله فهم یک کتاب است، با همدیگر وارد گفتوگو میشویم. اینها مهارت ما را در گفتوگو افزایش میدهد. به ما یاد میدهد همچنان که باید گوینده خوبی باشیم، باید شنونده دقیقی هم باشیم و اجازه بدهیم طرف مقابل فهم خودش را از موضوع موردنظر عنوان کند. به این صورت رفته رفته یاد میگیریم که گفتوگوی توأم با مدارا و توأم با فهم دیگری چگونه است. یاد میگیریم که همیشه حق با ما نیست. یاد میگیرم که حقیقت اصلا امری متکثر است؛ مفهوم و شــیوهای یگانه نیست که فهم و روش من فقط آن را برداشت کند؛ دیگری هم میتواند در برداشت از حقیقت، حرف درست و بجایی را داشته باشد.

این وسط البته نقش «تسهیلگر»، نقش ویژهای است. تسهیلگر در جمع خوانی های کتاب واقعا نقش مهمی دارد.
بهتر این است که تسهیلگر نقش خودش را کمرنگ کند. هر چند که این نقش بسیار کلیدی و مهم است. تسهیلگر مثل آدمی است که سنگی را می اندازد در برکه و موج ایجاد میکند و بعد می نشیند به تماشای این موج؛ هر جایی که احساس میکند این موج دارد از بین میرود، سنگ بعدی را میاندازد. این سنگها یعنی یک مسیر، یک دریچه و یک سوال که رو به آن کتاب باز میشود. تسهیلگر می نشیند به تماشــای اینکه مخاطبان چطور درباره آن اثر و درباره آن سوال با همدیگر گفتوگو میکنند. چطور آن مسیر را دنبال میکنند تا به نتایجی قانع کننده برسند. هر جایی هم احساس کند دارند دور میشوند و به بیراهه میروند، دوباره به شکل دیگری و با طرح سؤالی دیگر و با باز کردن دریچه ای تازه، دوباره آنها را به جریان کتاب برمیگرداند. در مجموع در یک روند فرض کنید صددرصدی، شاید اگر خیلی بخواهد دخالت کند 10 ،15درصد دخالت داشــته باشد. تسهیلگر بیشتر باعث میشود که آن ماجرا شکل بگیرد، گفتوگو شــکل بگیرد، آن خوانــش فرم بگیرد و دست به دست بشود و دهان به دهان و ذهن به ذهن بچرخد. خودش هم در این نشستن و برخاســتن و تماشا کردن و گفتوگوی با دیگران و در میانه شوق و اتمسفر گفتوگوی دیگران و جهــان متن، مدام در حــال بداهه پردازی و در حال کشف اســت. یعنی ضمن اینکه آنها دارند گفتوگو میکنند، برای خود تسهیلگر هم لذتی نوبرانه و کشفی تازه رخ میدهد. حضور تســهیلگر در عین اینکه کمک میکند یــک جمع یک اثــر را بهتر، دقیقتر و بــا اتکا به توان خودشــان درک کنند، به خود تسهیلگر هم کمک میکند در جریان یادگیری مداوم قرار داشته باشد. واقعًا این را عرض میکنم؛ یعنی من در تجربه شــخصی خودم مدام غافلگیر میشــوم و گاهی درنگ میکنم که عجب نکته فوق العادهای گفــت؛ اصلا فکر نمیکــردم این اثر یک چنین چیزی هم در خودش داشته باشد چون ذهن دیگری هــم دارد کار میکند. تنها کاری که تســهیلگر انجام داده، به روش سقراطی یک مســیر با نقشهای تازه مطرح کرده است، آن آدمها در پیمودن آن مسیر با نقشه تازه، راههای جدیدی را کشف کردهاند، مسیر متفاوتی را طی کرده اند و به همین دلیل یــک فهم تازه تری از ماجرا به دست آمده که خود تســهیلگر هم گاهی از آن غافل بوده یا حداقل از این زاویه ماجرا را ندیده بوده. یعنی باور بفرمایید که شما یک کتاب را با یک گروه و در یک مسیر و با یک نقشه میخوانید، به یک جایی میرسد اما با گروه بعدی با همان مسیر و همان نقشه میخوانید به یک جای دیگری ختم میشود. شاید یکی از دلایل این باشد که آن آدمهــا دریافت های متفاوت تــر و تجربه های متنوع تری دارند. همین برای خود تســهیلگر هم یک تجربه جدید و لذتبخش اســت و کار را از آن روند تکراری همیشگی آموزش کــه یکی باید بگویــد و دیکته کنــد و بقیه باید بشنوند، رها میکند. این تجربه جدیدی است. فکر میکنم در همه دنیا تجربه جدیدی است؛ برای همین هم هست که اینقدر روی آن اصرار دارند چون به نظر میرسد مخصوصًا در سرزمین ما که سیستم آموزشی در کارهای گروهی و در کنار آمدن با همدیگر، کارا و کارآمد عمل نکرده است، در مسیر این جمعخوانی و با هم خواندن شاید کمی خألها و کاستی ها جبران بشــود. ما یاد میگیریم که با همدیگر یک مفهومی را، یک کتابی را، یک جهانی را دستهجمعی بخوانیم و عقلهایمان را روی همدیگر بگذاریم، نظرمان را یک کاسه کنیم و با همدیگر کیف کنیم در فهم یک ماجرا و در تدارک یک جهان دلخواه.